رویا نویس

لحظه نویسی | صحنه نویسی | شخصیت پردازی | جایی که حق کپی رایت معنی نداره..انتظار میره مخاطب با شعور باشه و بدون ذکر منبع از وبلاگ کپی نکنه | ‌ع.ع شرونی

ما که تو هفت آسمون یه ستاره بیشتر نداریم..

جمعه, ۲۵ شهریور ۱۴۰۱، ۰۷:۳۷ ب.ظ
نویسنده : شروینُف ‌‌‌‌‌‌‌shervinof

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ 

ما بهترشو داریم

ما بهترشو داریم

جمعه, ۲۵ شهریور ۱۴۰۱، ۱۲:۳۷ ب.ظ
نویسنده : شروینُف ‌‌‌‌‌‌‌shervinof

خوبیه وبلاگ نویسی اینه که لازم نیست بخاطر چند خط کوتاه ، دو صفحه مقدمه نویسی کنی.. الانم نمیخوام راجب اینکه چقدر خوبه که یه خونواده‌ایم بنویسمlaugh   تو این مدتی که برگشتم به مجازی ، زیاد تبلیغ سریال جیران و یاغی و این دست فیلمایی که از فیلیمو پخش میشن رو میدیدم ، ولی هیچوقت نه حوصله دیدنشون رو داشتم نه شرایطشو.. یه بار از رو علاقه به فیلم های تاریخی ، رفتم بیوگرافی جیران رو خوندم.. و چون نوشته بود توقیف شده بیخیالش شدم (فیلم نصفه نیمه به چه دردی میخوره آخه).

این گذشت.. تا دیشب که دیدم نوشته جیران رفع توقیف شد😉. 

رفتم قسمت اولشو دیدم و روراست بگم.. رو دستش فیلم ندیدم😂

+شهرزاد؟  -خیر  +دونگیی؟  -اونم خیر   +یانگوم؟  -هه! خودمون یه مَهدِاولیاء داریم..مملکتو آتیش زده😂 یانگوم و بانو چویی دیگه کی باشن..

خلاصه که..برین جیرانو ببینین ، پشیمون نمیشین

اسم من پاپاستاپولوسِ

شنبه, ۱۹ شهریور ۱۴۰۱، ۰۱:۱۸ ق.ظ
نویسنده : شروینُف ‌‌‌‌‌‌‌shervinof

«ما از اون خونواده های یونانی هستیم که نسبت به تاریخ خودمون خیلی حساسیت داریم ، به همین خاطر ممکنه تو خونه‌ی ما حرف های زیادی بشنوی..ممکنه کشورت رو مسخره کنن ، فرهنگت رو تحقیر کنن و به اینکه ایرانی هستی بخندن..ولی…»

فاطمه سرش را پایین انداخت و حرف او را قطع کرد و گفت:
«خب ، تو ایران هم هممون به تاریخ و فرهنگ خودمون اهمیت میدیم و برامون ارزشمنده ، اما دلیل نمیشه به بقیه فرهنگ ها توهین کنیم»

رومئو لبخندی زد و ادامه داد…
«ولی من همیشه طرفدار تو میشم..چون تو فاطمه‌ی زیبا و بی نقص منی»

اما با این حرف او،  انگار که دخترک خاطره‌ی ناراحت کننده‌ای به یاد آورده باشد ، شادی از چهره‌اش برخاست و قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد.
سپس با طعنه گفت:
«خانوادت حتما خیلی اذیتت میکنن رومئو ، چون تو عاشق یه دختری شدی که هم ایرانیه..هم لکنت زبونش نمیذاره حتی درست اسمتو تلفظ کنه.
تو بخاطر من شیعه شدی..ولی اونجا خیلی سختی میکشی..بهم قول بده که میتونم بهت تکیه کنم.. در ضمن ، من از صدای بلند مردا میترسم!  باید بهم قول بدی هیچوقت جلو من صداتو بالا نمیبری»

رومئو گفت:
«فاطمه!!!..من بخاطر تو هر کاری میکنم ، حتی اگر روزی شرایط مالیمون خوب شد میایم ایران زندگی میکنیم.
اما من هرجا بخوام فریاد میزنم!!  و قول میدم همه فریادهام در دفاع از تو باشه.»

سپس به طرز ناشیانه ای ادای او را در آورد و گفت:
«در ضمن.
اسم من رومئو هست.
ولی اونجا پاپاستاپولوس صدام میکنن
با اونکه دیگه مشکلی نداری؟!»

لبخند دندان نمایی روی لبهای فاطمه شکل گرفت و هر دو برای حاضر شدن در جمع میهمانان و ورود به محضر ، از ماشین پیاده شدند.
ناگهان صدای هلهله و شادی جمع بلند شد..

در مسیر عشق بودن..

در مسیر عشق بودن..

جمعه, ۱۸ شهریور ۱۴۰۱، ۰۲:۳۳ ق.ظ
نویسنده : شروینُف ‌‌‌‌‌‌‌shervinof

اون کسی که این مردم دارن میرن پیشش ، اونقد برای خدا عزیزه که اگر حقی هم از شما پایمال شده باشه ، اونقدر بهتون میبخشه که از زائرینش راضی باشید..

من یک وبلاگ نویسم

چهارشنبه, ۱۶ شهریور ۱۴۰۱، ۰۳:۲۳ ق.ظ
نویسنده : شروینُف ‌‌‌‌‌‌‌shervinof

شونزدهم شهریورِ سال ۱۳۸۰ ، اولین وبلاگ فارسی زبان شروع به کار کرد و تا امروز که ۲۱ سال (امیدوارم درست گفته باشم) از اون زمان خاص میگذره ، میلیون ها وبلاگ فارسی زبان به وجود اومده.تبریک به همتون.         اما اینجا.. یکی میاد خاطره مینویسه..یکی خبر میذاره..یکی یه مدرکی داره ، در رابطه باهاش صحبت میکنه..یکی یه فنی بلده که راجبش مینویسه.. یکی هم مثل من صحنه نویسی میکنه | اینجا نه مثل توییتر کسی ادعایی داره..نه مثل تیک تاک کسی دنبال دیده شدنه..نه مثل اینستاگرام حرص فالوور پایین میخوره..   هممون یه خانواده‌ایم که دور از هم ، ولی درکنار هم داریم زندگی میکنیم..سلیقه‌ایی مینویسیم و همونطورم قضاوت میکنیم😅.    و امیدوارم تا آخرش همینطور بمونیم..مثل یه خونواده

روز وبلاگ نویسان فارسی زبان مبارک

رویا نویس | ناشناس

چهارشنبه, ۹ شهریور ۱۴۰۱، ۰۴:۳۲ ب.ظ
نویسنده : شروینُف ‌‌‌‌‌‌‌shervinof

در یکی از روز های زمستانی که روشنای سحر کمی از تاریکی کوهستان برف گرفته کاسته بود ، زن جوانی از غار کوچکی بیرون آمد و درحالی که شیپوری از شاخ بز کوهی در دستش بود به طرف یکی از قله های مرتفع نزدیک غار حرکت کرد.

او وقتی به مکان مورد نظر رسید بی درنگ نفس عمیقی کشید و تا جایی که میتوانست آن را محکم در شیپور دمید.

اما با اینکه هنوز بازتاب صدای شیپور در کوهستان قطع نشده بود ، سایه‌ی هیبت خوفناک موجود پرنده ایی بر قله کوه سیطره افکند.

 

او با شکوه و عظمتی تحسین برانگیز بالهایش را در امتداد یکدیگر  گسترده بود و پس از چند بار چرخیدن بالای قله ، سرانجام در مقابل زن شنل پوش فرود آمد.

زن نگاه تحسین آمیزی به او کرد زیر لب و گفت:

-پدرم با تو میتونه امپراطور بزرگی بشه..

 

در این زمان ، ناگهان قسمتی از زمین اطرافشان مانند سطح دریا به حرکت درآمد و لحظه ایی بعد دو مرد سیاه پوش از وسط زمین متلاطم بیرون آمدند.

یکی از آنها با آرامشی تصنعی گفت:

-لطفا از سیمرغ فاصله بگیرید شاهزاده رسپینا ، شما برای مردن خیلی جوانید.

 

شاهزاده پوزخندی زد و بدون کوچک ترین ترسی گفت:

-شما با اومدنتون به اینجا ، هم به زندگی خودتون پایان دادین..هم باعث شدین من بیشتر از برادرم متنفر باشم.

 

یکی از دو جادوگری که آنجا بود با این حرف او دست راستش را در هوا چرخی داد و کوهستان را در تاریکی کامل فرو برد.. گویی خورشید تابع امر او ، قبل از طلوع ، غروب کرده بود.

رسپینا که فکرش را نمیکرد که برادرش چنین قدرتی داشته باشد ، با حرکتی به موقع با دستش پر های گردن سیمرغ را گرفت و سریعا روی کمر پرنده نشست.

دو جادوگر قصد داشتند فورا از دو جهت به سیمرغ حمله کنند که ناگهان با شیهه وحشتناک او تمام آن منطقه به لرزه درآمد و هر دو مرد سیاه پوش به سوی مقابل پرت شدند ، اما هر دو با آمادگی بدنی بالایی که داشتند مانع زمین خوردنشان شدند و دوباره به طرف پرنده حمله ور شدند..  اینبار سیمرغ بالهای پهن پیکرش را چند بار به هم کوبید و چند موج سهمگین آتش را به طرف آنها روانه کرد و صحنه مقابل را غرق در آتش نمود.

اما باز هم جادوگر ها کم نیاوردند و با قدرتی که در جادو داشتند خودشان را به پشت سر سیمرغ رساندند و با یک حرکت به موقع و حمله از پشت سر ، شاهزاده رسپینا را از پشت سیمرغ پایین کشیدند.

اما او زنی نبود که به این راحتی ها تسلیم شود ، پس تابی در کمرش انداخت و با چرخش صد و هشتاد درجه ایی و همزمان با آن بالا آوردن پایش یکی از آنها را غافلگیر کرد و با لگدی محکم او را به طرفی پرت کرد.

بلافاصله نفر دوم طلسم قدرتمندی به سوی رسپینا پرتاب کرد.

سرعت طلسم آنقدر بالا بود که برای هر عکس العملی دیر شده بود.. آن طلسم میرفت که به سینه شاهزاده برخورد کند و با اولین تماس او را در طبیعت بکر کوهستان های شمال چین

 محو سازد که ناگهان زمین و زمان متوقف شد.

رسپینا مانند مجسمه ایی وحشت زده به ظاهر تاریک طلسم که در نیم متری اش بود خیره شده بود و جادوگر هنوز در گارد حمله مانده بود..

تنها کسی که زمان برایش متوقف نشده بود همان پرنده افسانه ایی بود که مشغول تمیزکردن بالهایش بود.

 

کمی آنسو تر ، جوان سیاه پوش دیگری درحال نزدیک شدن به صحنه بود.

او بی آنکه کلاه شنلش را بردارد ، به صورت ناشناس و با عجله به طرف رسپینا رفت و فورا جای او را با جادوگر عوض کرد.

در مقابل ، سیمرغ به نشانه احترام برای جوان ناشناس کُرنشی کرد و یکی از پر هایش را به او داد و جوان به همان سرعتی که ظاهر شده بود ، ناپدید شد.

 

***

-چند لحظه قبل-

 

بلافاصله نفر دوم طلسم قدرتمندی به سوی رسپینا پرتاب کرد.

سرعت طلسم آنقدر بالا بود که برای هر عکس العملی دیر شده بود..

آن طلسم میرفت که به سینه شاهزاده برخورد کند و با اولین تماس او را در طبیعت بکر کوهستان های شمال چین یکی محو سازد که ناگهان به طور غیره منتظره ایی جای رسپینا با جادوگر عوض شد!

طلسم جادوگر به خودش برخورد کرد و او را از بین برد.

جادوگر اول هم بدون آنکه به هوش بیاید دوباره در دل زمین فرو رفت..

 

این حادثه برای شاهزاده قابل درک نبود و احتمال میداد کار سیمرغ باشد.. با این حال او دیگر در ان منطقه نماند و به س رعت به همراه سیمرغ از ورطه خاک خارج شد

شب نامه | یک خط

جمعه, ۴ شهریور ۱۴۰۱، ۱۲:۳۳ ق.ظ
نویسنده : شروینُف ‌‌‌‌‌‌‌shervinof

شب اگر از گیسوی تو جاری نمیشد که مایه‌ی آرامش قرار نمیگرفت..آن هم برای شبگردی چون من.. که گم شده ام در سرزمینی سرد و تاریک..که حالا خفقان نداشتنت بر آن حاکم است.

 

 

شب نامه | دندون طلا

شب نامه | دندون طلا

چهارشنبه, ۲ شهریور ۱۴۰۱، ۰۳:۱۹ ق.ظ
نویسنده : شروینُف ‌‌‌‌‌‌‌shervinof

یادمه تو انیمیشن ماداگاسکار ، یه پنگوئن بود که حاصل تمام زندگیش رو داده بود تا بتونه دندون طلا بخره و سیب بخوره..ولی بعدش فهمید اصلا سیب دوست نداره :/

خیلی کوتاه ، سریع ، مختصر بگم که:

قبول میکنم که خیلی وقتا رویای ما نمیتونه چیزی باشه که بهش علاقه داریم ، در واقع رویامون نیست.. هدفمونه ، یه هدف اجباری که جای رویامونو گرفته..       چرا جای رویامونو گرفته؟   چون شرایط تحقق بخشیدن به رویا رو نداریم.     پس ناچارا به دنبال هدفی میریم که رسیدن به رویامونو آسونتر کنه..        و گاهی اونقدر سرگرم رسیدن به اون هدف میشیم که رویامونو فراموش میکنیم..  و وقتی به هدف رسیدیم حس پوچی بهمون دست میده ، چون رویامونو گم کردیم!    (فکر میکنیم به هدف رسیدیم ، ولی میبینیم اصلا دوستش نداریم.. اونوقت میشیم مثل پنگوئن فوق

شب نامه | تو چطور زیبا؟

يكشنبه, ۳۰ مرداد ۱۴۰۱، ۰۱:۴۰ ق.ظ
نویسنده : شروینُف ‌‌‌‌‌‌‌shervinof

آرام نوشتم..پس آرام بخوان.  از دل نوشتم..پس با دل بخوان.  میدانی..خسته ام از خنده های مستانه ایی که از دل نیستند.

آخر دردمان یکی دوتا نیست زیبا..  اهالی ده ما سرمایه را طلا میدانند.. نه علم کیمیا. 

شادی مگر احساس نبود زیبا.. نکند احساسمان مُرده!    چرا وقتی جیبمان خالیست ، خندهامان هم تو خالی میشود!   چرا ته همه آرزو هامان به پول ختم میشود..

آرام بخوان..قرار بود آرام بخوانی..

من ریاضی خوانده ام زیبا!..میدانم..   ته دِل ما با ته جیبمان رابطه معکوس دارد!   هرچه جیبمان سنگین تر باشد.. دلمان سبک تر میشود زیبا..

اصلا ​​​​آنها که پولدارترند ، گرفتاری هایشان هم یک لِوِل از گرفتاری های ما آسانتر است.. مثال نمیزنم..حدثش سخت نیست..

با همه اینها ، من از آینده باکی ندارم..تو چطور زیبا؟

رویا نویس | شیشه عمر

پنجشنبه, ۲۷ مرداد ۱۴۰۱، ۰۳:۲۹ ب.ظ
نویسنده : شروینُف ‌‌‌‌‌‌‌shervinof

بردیا ، دسته شمشیر آخته ایی که در غارِ کوه هزار چشمه پیدا کرده بود را چنان در مشت می فشرد که گویی جزئی از جسمش بود.

یکی از دیو ها که جثه اش در مقابل بردیای نوجوان به کوهی در برابر درختی میماند ، چهره‌ی متعفنش را در هم کشید و نعره زد: 

-تو دیگه چه جونوری هستی؟!

-من بردیا ، فرستاده شِیخ صوفی هستم…آدمیزادم..و اومدم شمارو بکشم..

 

سه دیو کوه پیکر لحظه ای به هم خیره شدند و سپس زدند زیر خنده..خنده ایی زمخت و بی روح که باعث میشد صورت کریهشان زشت تر به نظر برسد.

بردیا از غفلت آنها استفاده کرد و با سوار شدن بر باد خودش را به میان آنها رساند و با فریاد بلندی شمشیر را بالا برد.

ناگهان شعله های آبی رنگی تیغه شمشیر را فرا گرفتند و نور کم سویی در فضا پخش شد.

با درخشیدن شعله های آبی رنگ در ظلمات بی نور آن ورطه از هستی ، ترس و وحشت جای خنده کریهشان را گرفت.

بردیا بدون کوچکترین ترسی دستش را در جیب ردایش فرو برد و سه سنگ تراش خورده را بیرون آورد و زیر نور گرفت.

یکی از دیو ها با دیدن سنگ عمرش خرناسی کشید و با صدای زمخت وحشت زده گفت:

-این کارو نکن! بهت طلا میدم..هر چقدر که..

اما بردیا دیگر مجالشان نداد و با یک حرکت هر سه سنگ را شکست!

با شکسته شدن سنگ ها ، از هیبت هر سه دیو دود غلیظی برخاست و شعله های آتش تمام تنشان را فرا گرفت..

بردیا دوباره از نیروی باد استفاده کرد و به آسمان بلند شد..

در آن سرزمین که هیچ روشنایی وجود نداشت ، کوهستانی غرق در آتش شده بود و می درخشید..

پسرک تا تبدیل شدن آخرین دیو به خاکستر صبر کرد و وقتی از کشته شدن هرسه مطمعن شد آنجا را ترک کرد.

با این حمله‌ی به موقع بردیا ، خورشید شاه توانست مرز های قلمروش را بیش از این گسترش دهد و امنیت سابق را به ورطه آتش برگرداند و همه را مدیون آدمیزادی به نام بردیا بود..او برای جبران این کمک ، دستور داد بخشی از ارتش شاهنشاهی به جهان خاکی منتقل شوند تا از سرزمینی که زادگاه بردیا بود در برابر دشمنان غیر خاکی دفاع کنند.